تبليغاتX
انتظار


انتظار

 

خدایا باز دل را ناز کردی                چه زیبا در به رویم باز کردی

سلام خوبید؟ چه خبرا؟

بعد از احوال پرسی ها برم سر اصل مطلب

اما اصل مطلب :

«یادش بخیر باد تنها بودم و تنها تازه احساسی را تجربه کرده بودم که تا آن زمان نمیدانستم چگونه است اما حال خود را دچارش میدیم و نمیدانستم باید چه کنم؟ احساسی توأم با انتظار نیازمند بودم که با کسی سخن بگویم و چه سخت بود زمانی که تلاش میکردم و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم دل میخواست تا از تجربه ی جدیدش با دیگران بگوید میخواست بداند آیا همان است که فکر میکند میخواست مطمئن شود یادم نمیرود که ترسی نیز وجود داشت و چقدر تلاش برای مبارزه با این تجربه ی جدید به خاطر همین ترس.

و زمانی که فهمیدم کار دل است و از دستم خارج است پس به انتظار نشستم در تنهایی به انتظارش نشستم تا شاید باز دوباره ببینمش

تا شاید درد دلم را که خود او بود برایش بازگو کنم اما او نیامد خیلی دیر آمد و من که انتظار دیوانه ام کرده بود رو به نوشتن آوردم خواستم که با دیگران بگویم پس انتظار را ساختم و چه خوب بود که حرف میزدم

و امروز سالروز آن روز بزرگ است آن روز که سخن گفتن را برای بار دوم و به شیوه ی دیگر آموختم و چه شیرین است که هستم و این روز را پاس میدارم »

تولدت مبارک انتظار من تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

اما حالا آمار بدم کل پستهایی که گذاشتم ۱۱۷ تا بوده بگو ماشاالله بهاربيست                   www.bahar-20.com

پر بیننده ترین پستی که داشتم ۲۵/۱/۸۸ بوده با عنوان خدا

بعد از اون ۱۹/۴/۸۸ باز پستی بوده با عنوان خدایا

البته با نظرات خصوصیش گفتم ها

اما پر بیننده ترین پست سال ۸۷ هم هم شکست و هم شکستم داد دل

فکر کنم موجهای زیادی رو پشت سر گذاشتم اما به طور کلی بگی نگی همیشه غمگین نوشتم و خدا رو شکر که پشیمون نیستم و اینجا رو خیلی دوست دارم اینجا دوستای زیادی دارم که در بعد مکان هیچکدومشون رو نمیشناسم اما دوستشون دارم و امیدوارم که دوستم داشته باشن یه داداش گلم دارم که از نصفه ها اومد و نمیتونم حضور همیشگیشو نادیده بگیرم و مخصوصا حالا که به اونم باید تبریک گفت داداشی تبریک مجدد

اما باید بگم که حالا خیلی چیزها اتفاق افتاده و عوض شده اونم به شکلی که خودم باور نمیکنم و فکر نمیکردم یه روزی اینجوری بشه اما بازم شکر خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

از همه شما که تا اینجا همراهیم کردین ممنونم با تمام وجودم امیدوارم وب خوبی بوده باشه و امیدوارم که بتونم بهتر بشم  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

صبح می آید و شب می رود و نور و صدا می مانند
قطره ای نور و صدا بر لب خشکیده ی خود ، جاری کن ...

دوستتون دارم بهاربيست                   www.bahar-20.com



 

 

نوشته شده در 88/08/14ساعت 12:0 توسط مریم| |

 

سلام

دلم بد جور گرفته این روزا روزای خوبی نیست نمیدونم چرا اینقدر سنگین میگذرن خیلی وقته که با هیچکس حرف نزدم خیلی وقته که دارم تلاش میکنم بخندم و این کار رو میکنم اما خنده اجباری از گریه کردن سختتره حتی دست و دلم به نوشتن هم نمیرفت اما دیدم بنویسم بهتره حرفهای زیادی رو دلم مونده و روز به روز هم بیشتر میشه و تحملشون سختتر . مشکل اینجاست من تنهایی رو با همه چیزش میخوام وگرنه نمیخوام مدتهاست که دنبال تنهایی هستم اما نمیدونم چرا پیداش نمیکنم اصلا هرچی میگردم کمتر پیداش میکنم تنهام کسی رو ندارم که حرف بزنم اما حسابی دورو اطرافم شلوغه و این من رو عذاب میده آخ که چقدر دلتنگممممممممممممممممممممم تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا . 

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .  

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

 یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می  دانم چه طور از راه به درتان کنم . 

تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . 

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ....

 دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .

 

بلند شو از دلت شروع کن .

 

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

نوشته شده در 88/07/30ساعت 11:6 توسط مریم| |

 

ابر اندوهی از ملال خاطره میبارد

                                   از تاریک روشن

این رویای نامعلوم

        بر آونگ خیال معلوم

                     قوس و قزحی بر آسمان کشیده است

آخ ای سیاه بارانی

                          ای ابر

                             بر اندوه بی شمار من ببار

تمام هستی آدمی دمی است

                         دمی که زنده می شود و دمی که می میرد

سلام واژه نیست

تلالوئیست ، که از آفتاب بر می آید

                                و دستها خورشیدند

با فروش هزار آرزو یک دوست می یابی

اما

چقدر ساده اتفاق میافتد جدائی ها

چقدر ساده

        در میان توهم و ناباوری

پس بیائید نان را به شبنم و شراب بیامیزیم

                                  و سر زمین دل تازه کنیم

تا زلف آفتاب

             بر شانه های آب بنشیند

                 و باغ

           به گوشمان سبز بخواند

نوشته شده در 88/07/22ساعت 7:0 توسط مریم| |

تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربانی. تولد همه خوبیهاست .تولد تمام زیبایهای زندگی . امروز روز تولد توست . خواهم آورد امروز برایت زیبا ترین گل های دنیا را .هرچند تو مهربانتر از همه آنهایی. همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم . چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است . چه وقت دیگر گیتی تواند چون توئی را بزاید . فرشته ای در قالب یک انسان. عزیزم فقط ساده میتوانم بگویم . تولدت مبارک

از احمد حسيني

گفتی که دل تو تا به کی می مــــوید؟

آخـر رخ خود زغصه کی می شوید؟

گفتم؛که ز خــــار طعنه ها دلــــخونم

در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید

روزی که خــدا تورادهد، دستـــــانم ـــ

با شبنم شوقِ دیده، رخ می شـــــوید

ان شب تو به خنده ای دلــم را گفتی؛

امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . .

امروز دلـــــــــم دل ای دل ای خواند،

چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.

صبا آقا جانی

تولدت مبارک گلم کاش بودم تا ...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com    

 تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com    تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com    تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اینم جشن من مبارکه مبارکه       تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com   اینم کادوم  اینم کیکش

نوشته شده در 88/07/10ساعت 13:23 توسط مریم| |

سلام

اومدم تا یه تبریک ویژه به یکی از دوستای خوبم بگم اول این متن زیبا رو بهش تقدیم میکنم امیدوارم دوست داشته باشه

دل من دیر زمانی است که می­پندارد:

 دوستی نیز گلی است ... مثل نیلوفر و ناز

ساقه­ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می­دارد جان این ساقه­ی نازک را دانسته بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار؛ هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می­افشانیم ؛ برگ و باری است که می­رویانیم

آب و خورشید نسیمش مهر است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس !

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق ؛ گر به صحرای وجودت نوزیده  است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می­باید کرد

رنج می­باید برد ... دوست می­باید داشت

جوانه امید تولدت مبارک(البته تولد وبلاگشونه)

            

       

 

نوشته شده در 88/07/06ساعت 22:36 توسط مریم| |

سلام

اول باید ببخشید که طولانیه اما قشنگه توصیه میکنم از دست ندید .

گذاشتم ادامه مطلب که زیاد دیده نشه بترسید اگرم نخوندید یه برداشت و یه نظر کافیه از همین اولش .

راستی التماس دعا . امشب شب قدر . خدا از همه ی گناهانمون در گذره که اگه اینچنین نکنه بدبختیم . البته من با خودمم شما رو نمیدونم اما ما روسیاهیم ناجور.

یادتون نره برام دعا کنید که محتاجیم . مامان میگه این از لطف خداست که آدم رو محتاج دعای خلق کنه اون میگه خدا خلقش رو دوست داره به همین دلیله ه آدم باید از خلق خدا التماس دعا بخواد .

نمیدونم تو این شبا حرف زدن سخته آخه تمام حرفاشو آدم جمع میکنه تا فقط با خودش در میون بذاره نه با کسی دیگه. مراقب باشید گاهی روسیاهی به حدی میرسه که آدم خجالت میکشه بره پیشش مثل حالای من مراقب باشی شما اینجوری نشید . زیاد حرف زدم خسته میشید بازم التماس دعا

****************************************************

«ای خدای بزرگ که در آسمانی ...»

بله .

حواسمو پرت نکن ، دارم دعا می­کنم .

خب ، تو منو صدا کردی .

من ؟ دارم دعا می­خونم : « ای خدای بزرگ که در آسمانی ...»

دیدی ، دوباره صدام کردی .

مگه نگفتی :«ای خدای بزرگ که در آسمانی ؟».

خب ، من اینجام .

آها ، منظوری نداشتم . فقط داشتم دعای روزانه مو می­خوندم.

من همیشه با خدا راز و نیاز می­کنم.

حالمو خوب می­کنه احساس می­کنم وظیفه مو انجام دادم .

بسیار خوب ، ادامه بده

«... نام تو مقدس باد ...»

منظورت چیه ؟!

از چی ؟

از «نام تو مقدس باد ...».«مقدس » یعنی چی؟

خب ،... یعنی ... ام م م م ، ... نمی­دونم.

خب این یه قسمت از دعاست. راستی معنیش چیه؟

یعنی «عزیز»،«منزه»،«عالی».

آها ، تا به حال دربارش فکر نکرده بودم .

«پادشاهی تو بر زمین باد و اراده تو بر زمین جاری شود،همانگونه که بر آسمانها جاریست».

آیا واقعا میخوای که اراده ی من بر زمین جاری بشه ؟

بله . چرا نه ؟!

به خاطرش چیکار می­کنی؟

کار؟ مگه باید کاری کرد ؟ فکری دربارش نکردم.اما فکر کنم خیلی خوب می­شه که تو کنترل همه چیز رو هم مثل آسمون به دست بگیری.

اون وقت تو رو هم کنترل کنم؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/06/17ساعت 21:32 توسط مریم| |

رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود
این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد
در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود

رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم
رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود
رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم

رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی
رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان
فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی

من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم
از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم
از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر
آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر
میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم
مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر

روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم
نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها
دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم

فروغ فرخزاد
 
مرا ببخش

بی  وفایی را  ببخش  بر من    ، شرمساریم  را پذیرا  باش .

دلم شکسته  است  همانگونه  که دلت  شکسته  بود 

بر من  خرده  مگیر  که  تاب  نخواهم  آورد 

صدایت   را  بر قلبم   حاکم  کردم .

نگاهت  را  در  خاطر  نشاندم  .

و با  یادت  ایام  به  سر  خواهم  کرد .

مهربانیت  را مگیر  از  من .

برایم  بخوان  ، در تنهاییت  با او  برایم  بخوان .

شاید  که  باد  صدایت  را  به  سویم  قاصد  باشد .

به  آسمان بنگر  شاید که تصویرت  را  بر  من منعکس  کند .

زین  پس  با  نگاهی  دیگر  به  قاصدکها  خواهم  نگریست . به آنها  بسپار  که  خوشبختیت  را برایم  نوید   آورند  شاید  که  آرام  گیرم  .

به  سخنانم  گوش  فرا  ده شاید   که  راه  را  بر  تو  نمایان  کند  چرا  که  آنها  را از عمق جانم  با  تو میگویم  .

دلت  را  بر  هیچکس  ارزانی  مدار مگر  که  لایق  باشد  و  او  که  لایق  باشد  خود آن  را  به چنگ  خواهد  آورد .

                        

نوشته شده در 88/06/15ساعت 15:17 توسط مریم| |

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

***

مثل من که نیست می شوم...

مثل روزها...

مثل فصل ها...

مثل آشیانه ها...

مثل برف روی بام خانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار می شود

***

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟...

فروغ فرخزاد

نوشته شده در 88/06/07ساعت 15:55 توسط مریم|

سلام

هیچی ندارم که بگم یکم دیر اومدم

اومدم به خودم تبریک بگم

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 3:11 توسط مریم| |

هیس س س س

میخوام ساکت شم

شما هم در سکوت نظر بدین

دیگه هیچی نمینویسم از خودم امیدوارم بشه بدون گفتن حرفات رو بزنی

هیس

نوشته شده در 88/06/02ساعت 6:41 توسط مریم| |


Design By : Night Skin